ز زخم دف کفم بدرید ای جان
چه بستی کیسه را دستی بجنبان
۱گشادی کن بجنب آخر نه سنگی
نه سنگی هم گشاید آب حیوان
۲مروت را مگر سیلاب بردهست
که پیدا نیست گرد او به میدان
۳درافکن کهنهای گر زر نداری
تو را جز ریش کهنه نیست درمان
۴چو دستت بسته و ریشت گشادهست
بجنبان ریش را ای ریش جنبان
۵گلو بگرفت و آوازم ز نعره
مگر بسته است راه گوش اخوان
۶اگر راه است آبی را در این ناو
چرا چرخی و سنگی نیست گردان
۷وگر این سنگ گردان است کو آرد
زهی مهمانی بیآب و بینان
۸به طیبت گفتم این نکته مرنجید
مدارید از مزح خاطر پریشان
۹گلو مخراش و زیر لب بخوانش
دهانت پر کند از در و مرجان
۱۰مسلم دان خدا را خوان نهادن
خمش کن این کرم را نیست پایان
۱۱