بیا ای مونس جانهای مستان
ببین اندیشه و سودای مستان
۱بیا ای میر خوبان و برافروز
ز شمع روی خود سیمای مستان
۲نمیآیی سر از طاقی برون کن
ببین این غلغل و غوغای مستان
۳بیا ای خواب مستان را ببسته
گشا این بند را از پای مستان
۴همه شب می رود تا روز ای مه
به اهل آسمان هیهای مستان
۵همیگویند ما هم زو خرابیم
چنین است آسمان پس وای مستان
۶فرشته و آدمی دیوان و پریان
ز تو زیر و زبر چون رای مستان
۷کلاه جمله هشیاران ربودند
در این بازارگه چه جای مستان
۸میفکن وعده مستان به فردا
توی فردا و پس فردای مستان
۹چو مستان گرد چشمت حلقه کردند
کی بنشیند دگر بالای مستان
۱۰شنیدم چرخ گردون را که می گفت
منم یک لقمه از حلوای مستان
۱۱شنیدم از دهان عشق می گفت
منم معشوقه زیبای مستان
۱۲اگر گویند ماه روزه آمد
نیابی جام جان افزای مستان
۱۳بگو کان می ز دریاهای جان است
که جان را می دهد سقای مستان
۱۴همه مولای عقلند این غریب است
که عقل آمد که من مولای مستان
۱۵چو فرمان موقع داشت رویش
کشید ابروی او طغرای مستان
۱۶همه مستان نبشتند این غزل را
به خون دل ز خون پالای مستان
۱۷