نه آتشهای ما را ترجمانی
نه اسرار دل ما را زبانی
۱برهنه شد ز صد پرده دل و عشق
نشسته دو به دو جانی و جانی
۲میان هر دو گر جبریل آید
نباشد ز آتشش یک دم امانی
۳به هر لحظه وصال اندر وصالی
به هر سویی عیان اندر عیانی
۴ببینی تو چه سلطانان معنی
به گوشه بامشان چون پاسبانی
۵سرشته وصل یزدان کوه طور است
در آن کان تاب نارد یک زمانی
۶اگر صد عقل کل بر هم ببندی
نگردد بامشان را نردبانی
۷نشانیهای مردان سجده آرد
اگر زان بینشان گویم نشانی
۸از آن نوری که حرف آن جا نگنجد
تو را این حرف گشته ارمغانی
۹کمر شد حرفها از شمس تبریز
بیا بربند اگر داری میانی
۱۰