چرا ز اندیشهای بیچاره گشتی؟
فرورفتی به خود غمخواره گشتی؟
۱تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی؟
۲ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
۳زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
۴روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
۵توی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی؟
۶از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
۷در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمئن اماره گشتی
۸خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزهٔ خماره گشتی
۹