مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
۱چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدیدآرنده چون ناپدیدی
۲دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
زهی قفل و زهی این بیکلیدی
۳جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقلها کرده مریدی
۴هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
منزه از کبودی و سپیدی
۵دو دیده در عدم دوز و عجب بین
زهی اومیدها در ناامیدی
۶اگر دریای عمانی سراسر
در آن ابری نگر کز وی چکیدی
۷در آن دکان تو تخته تخته بودی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
۸در اقلیم عدم ز آحاد بودی
در این ده گرچه مشهور و وحیدی
۹همان جا رو چنان ز آحاد میباش
از آن گلشن چرا بیرون پریدی
۱۰بر این سو صد گره بر پایت افتاد
ز فکر وهمی و نکته عمیدی
۱۱