به تن این جا به باطن در چه کاری
شکاری میکنی یا تو شکاری
۱کز او در آینه ساعت به ساعت
همیتابد عجب نقش و نگاری
۲مثال باز سلطان است هر نقش
شکار است او و میجوید شکاری
۳چه ساکن مینماید صورت تو
درون پرده تو بس بیقراری
۴لباست بر لب جوی و تو غرقه
از این غرقه عجب سر چون برآری
۵حریفت حاضر است آن جا که هستی
ولیکن گر بگوید شرم داری
۶به هر شیوه که گردد شاخ رقصان
نباشد غایب از باد بهاری
۷مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد
نمیدانی کز این باد است یاری
۸به صد دستان به کار توست این باد
تو را خود نیست خوی حق گزاری
۹از او یابی به آخر هر مرادی
همو مستی دهد هم هوشیاری
۱۰بپرس او کیست شمس الدین تبریز
بجز در عشق او تا سر نخاری
۱۱