اندر میان جمع چه جان است آن یکی
یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
۱سوگند میخورم به جمال و کمال او
کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
۲بر فرق خاک آب روان کرد عشق او
در باغ عشق سرو روان است آن یکی
۳جمله شکوفهاند اگر میوه است او
جمله قراضهاند چو کان است آن یکی
۴دل موج میزند ز صفاتش ولی خموش
زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
۵روزی که او بزاد زمین و زمان نبود
بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
۶قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان
تا من نگویم این که فلان است آن یکی
۷هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد
گویم که ای خدای چه سان است آن یکی
۸گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن
زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
۹پیشش تو سجده میکن تا پادشا شوی
زیرا که پادشاه نشان است آن یکی
۱۰گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست
اندر گمان مباش که آن است آن یکی
۱۱گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش
گفتا عجب مدار چنان است آن یکی
۱۲