واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب
کاندر خرابه دل من آید آفتاب
۱از پای درفتادهام از شرم این کرم
کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب
۲بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی
گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب
۳از نور آن نقاب چو سوزید عالمی
یا رب چگونه باشد آن شاه بیحجاب
۴بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم
واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب
۵برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا
در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب
۶آن را که لقمههای بلاها گوار نیست
زانست کو ندید گوارش از این شراب
۷زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا
زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب
۸