از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
۱امروز در جمال تو خود لطف دیگرست
امروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست
۲امروز آن کسی که مرا دی بداد پند
چون روی تو بدید ز من عذرها بخواست
۳صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرم
این وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست
۴در پیش بود دولت امروز لاجرم
میجست و میطپید دل بنده روزهاست
۵از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر
میترسم از خدای که گویم که این خداست
۶ابروم میجهید و دل بنده میطپید
این مینمود رو که چنین بخت در قفاست
۷رقاصتر درخت در این باغها منم
زیرا درخت بختم و اندر سرم صباست
۸چون باشد آن درخت که برگش تو دادهای
چون باشد آن غریب که همسایه هماست
۹در ظل آفتاب تو چرخی همیزنیم
کوری آنک گوید ظل از شجر جداست
۱۰جان نعره میزند که زهی عشق آتشین
کاب حیات دارد با تو نشست و خاست
۱۱چون بگذرد خیال تو در کوی سینهها
پای برهنه دل به در آید که جان کجاست
۱۲روی زمین چو نور بگیرد ز ماه تو
گویی هزار زهره و خورشید بر سماست
۱۳در روزن دلم نظری کن چو آفتاب
تا آسمان نگوید کان ماه بیوفاست
۱۴قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژ
با عشق همچو تیرم اینک نشان راست
۱۵در دل خیال خطه تبریز نقش بست
کان خانه اجابت و دل خانه دعاست
۱۶