ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
بدمستی ز نرگس خمارم آرزوست
۱هندوی طرهات چه رسن باز لولییست
لولی گری طره طرارم آرزوست
۲اندر دلم ز غمزه غماز فتنههاست
فتنه نشان جادوی بیمارم آرزوست
۳زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوشست
غدرش مرا بسوزد غدارم آرزوست
۴زان شمع بینظیر که در لامکان بتافت
پروانه وار سوخته هموارم آرزوست
۵گلزار حسن رو بگشا زانک از رخت
مه شرمسار گشته و گلزارم آرزوست
۶بعد از چهار سال نشستیم دو به دو
یک ره به کوی وصل تو دوچارم آرزوست
۷انکار کرد عقل تو وین کار کرده عشق
انکار سود نیست چو این کارم آرزوست
۸رانیم بالش شه و رانی به زخم مار
با مصطفای حسن در آن غارم آرزوست
۹تاتار هجر کرد سیاهی و عنبری
زان مشکهای آهوی تاتارم آرزوست
۱۰باریست بر دلم که مرا هیچ بار نیست
ای شاه بار ده که یکی بارم آرزوست
۱۱عارست ای خفاش تو را ناز آفتاب
صد سجده من بکرده بر آن عارم آرزوست
۱۲با داردار وعده وصلت رسید صبر
هجران دو چشم بسته و بر دارم آرزوست
۱۳هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز
و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست
۱۴دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست
لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست
۱۵مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل
از مکر توبه کردم مکارم آرزوست
۱۶تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست
از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست
۱۷زان طرههای زلف کمرساز بنده را
کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست
۱۸موسی جان بدید درختی ز نور نار
آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست
۱۹تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین
اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست
۲۰