آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
نابوده به که بودن او غیر عار نیست
۱در عشق باش مست که عشقست هر چه هست
بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست
۲گویند عشق چیست بگو ترک اختیار
هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست
۳عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار
هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست
۴عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد
دل بر جز این منه که به جز مستعار نیست
۵تا کی کنار گیری معشوق مرده را
جان را کنار گیر که او را کنار نیست
۶آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان
گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست
۷آن گل که از بهار بود خار یار اوست
وان می که از عصیر بود بیخمار نیست
۸نظاره گو مباش در این راه و منتظر
والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست
۹بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی
این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست
۱۰بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو
پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست
۱۱اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام
چون روی آینه که به نقش و نگار نیست
۱۲چون ساده شد ز نقش همه نقشها در اوست
آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست
۱۳از عیب ساده خواهی خود را در او نگر
کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست
۱۴چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت
تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست
۱۵گویم چه یابد او؟ نه، نگویم، خَمُش به است
تا دلستان نگوید کو رازدار نیست
۱۶