جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
وآن سو که تیر رفت، حقیقت کمان نرفت
۱جان چست شد که تا بپرد وین تنِ گران
هم در زمین فرو شد و بر آسمان نرفت
۲جان میزبانِ تن شد در خانه گِلین
تن خانهٔ دوست بوَد که با میزبان نرفت
۳در وحشتی بماند که تن را گمان نبود
جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت
۴پایان فراق بین که جهان آمد این جهان
اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت؟
۵مرگت گلو بگیرد، تو خیرهسر شوی
گویی رسول نامد وین را بیان نرفت
۶در هر دهان که آب از آزادیم گشاد
در گورِ هیچ مور وِرا در دهان نرفت
۷