امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
خورشید را ز غیرت رویش تغیریست
۱صبح وجود را به جز این آفتاب نیست
بر ذره ذرهٔ وحدت حسنش مقرریست
۲اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
اشکال نو نماید گویی که دیگریست
۳اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت
اندر مناقضات خلافی مستریست
۴در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است
در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست
۵اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب
نمرود قهر بود بر او آب آذریست
۶گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
۷این دست خود همی برد از عشق روی او
وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست
۸آن پرده از نمد نبود از حسد بود
زان پرده دوست را منگر زشت منظریست
۹دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
۱۰آن مار زشت را تو کنون شیر میدهی
نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست
۱۱ای برق اژدهاکش از آسمان فضل
برتاب و برکشش که از او روح مضطریست
۱۲بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست
کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست
۱۳