ای مردهای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رو رو که عشقِ زندهدلان مردهشوی نیست
۱ماننده خزانی هر روز سردتر
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
۲هرگز خزان بهار شود؟ این مجو محال
حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست
۳روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم
گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست
۴گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت
شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست
۵عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی
عاشق چو گنجها و تو را یک تسوی نیست
۶از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق
گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست
۷اول بدان که عشق نه اول نه آخرست
هر سو نظر مکن که از آنسوی سوی نیست
۸گر طالب خری تو در این آخرجهان
خر میطلب مسیح از این سوی جوی نیست
۹یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل
دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست
۱۰با خر میا به میدان زیرا که خرسوار
از فارسانِ حمله و چوگان و گوی نیست
۱۱هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت
تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست
۱۲در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر
دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست
۱۳آن عشق میفروش قیامت همیکند
زان بادهای که درخور خم و سبوی نیست
۱۴زان می زبان بیابد آن کس که الکنست
زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
۱۵بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری ؟
باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست
۱۶