وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
۱چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر
به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
۲به غیر خون مسلمان نمیخورد این عشق
بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
۳هزار صورت زاید چو آدم و حوا
جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست
۴صلاح ذره صحرا و قطره دریا
بداند و مدد آرد که علم او کر نیست
۵به هر دمی دل ما را گشاید و بندد
چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست
۶خر از گشادن و بستن به دست خربنده
شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست
۷چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند
ندای او بشناسد که او منکر نیست
۸ز دست او علف و آبهای خوش خوردست
عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست
۹هزار بار ببستت به درد و ناله زدی
چه منکری که خدا در خلاص مضطر نیست
۱۰چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا
به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست
۱۱هزار صورت جان در هوا همیپرد
مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست
۱۲ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند
گمان برد ز نژندی که خود مرا پر نیست
۱۳سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون
سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست
۱۴شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است
هزار منظر بینی و ره به منظر نیست
۱۵تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش
چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست
۱۶نه هیزمست که آتش شدست در سوزش
بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست
۱۷برای گوش کسانی که بعد ما آیند
بگویم و بنهم عمر ما مأخر نیست
۱۸که گوششان بگرفتست عشق و میآرد
ز راههای نهانی که عقل رهبر نیست
۱۹بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب
مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست
۲۰خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی
کدام اختر کز شمس او منور نیست
۲۱