ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
بهانه کن که بتان را بهانه آیینست
۱از آن لب شکرینت بهانههای دروغ
به جای فاتحه و کاف و ها و یاسین است
۲وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را
طبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
۳اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانی
به قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
۴ز دست غیر تو اندر دهان من حلوا
به جان پاک عزیزان که گرز رویینست
۵هزار وعده ده آنگه خلاف کن همه را
که آن سراب که ارزد صد آب خوش اینست
۶زر او دهد که رخش از فراق همچو زر است
چرا دهد زر و سیم آن پری که سیمینست
۷جواب همچو شکر او دهد که محتاج است
جواب تلخ تو را صد هزار تمکینست
۸جمال و حسن تو گنج است و خوی بد چون مار
بقای گنج تو بادا که آن برونینست
۹قماش هستی ما را به ناز خویش بسوز
که آن زکات لطیفت نصیب مسکینست
۱۰برون در همه را چون سگان کو بنشان
که در شرف سر کوی تو طور سینینست
۱۱خورند چوب خلیفه شهان چو شاه شوند
جفای عشق کشیدن فن سلاطین است
۱۲امام فاتحه خواند ملک کند آمین
مرا چو فاتحه خواندم امید آمینست
۱۳هر آن فریب کز اندیشه تو میزاید
هزار گوهر و لعلش بها و کابینست
۱۴چنانک مدرسه فقه را برون شوها است
بدانک مدرسه عشق را قوانینست
۱۵خمش کنیم که تا شرح آن بگوید شاه
که زنده شخص جهان زان گزیده تلقینست
۱۶