چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست
۱سزای آنک زید بیرخ تو زین بترست
سزای بنده مده گرچه او سزای تو نیست
۲نثار خاک تو خواهم به هر دمی دل و جان
که خاک بر سر جانی که خاک پای تو نیست
۳مبارکست هوای تو بر همه مرغان
چه نامبارک مرغی که در هوای تو نیست
۴میان موج حوادث هر آنک استادست
به آشنا نرهد چونک آشنای تو نیست
۵بقا ندارد عالم وگر بقا دارد
فناش گیر چو او محرم بقای تو نیست
۶چه فرخست رخی کو شهیت را ماتست
چه خوش لقا بود آن کس که بیلقای تو نیست
۷ز زخم تو نگریزم که سخت خام بود
دلی که سوخته آتش بلای تو نیست
۸دلی که نیست نشد روی در مکان دارد
ز لامکانش برانی که رو که جای تو نیست
۹کرانه نیست ثنا و ثناگران تو را
کدام ذره که سرگشته ثنای تو نیست
۱۰نظیر آنک نظامی به نظم میگوید
جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست
۱۱