به حق آن که در این دل به جز ولای تو نیست
ولی او نشوم کو ز اولیای تو نیست
۱مباد جانم بیغم اگر فدای تو نیست
مباد چشمم روشن اگر سقای تو نیست
۲وفا مباد امیدم اگر به غیر تو است
خراب باد وجودم اگر برای تو نیست
۳کدام حسن و جمالی که آن نه عکس تو است
کدام شاه و امیری که او گدای تو نیست
۴رضا مده که دلم کام دشمنان گردد
ببین که کام دل من به جز رضای تو نیست
۵قضا نتانم کردن دمی که بیتو گذشت
ولی چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست
۶دلا بباز تو جان را بر او چه میلرزی
بر او ملرز فدا کن چه شد خدای تو نیست
۷ملرز بر خود تا بر تو دیگران لرزند
به جان تو که تو را دشمنی ورای تو نیست
۸