عشق جز دولت و عنایت نیست
جز گشاد دل و هدایت نیست
۱عشق را بوحنیفه درس نکرد
شافعی را در او روایت نیست
۲لایجوز و یجوز تا اجلست
علم عشاق را نهایت نیست
۳عاشقان غرقهاند در شکراب
از شکر مصر را شکایت نیست
۴جان مخمور چون نگوید شکر
بادهای را که حد و غایت نیست
۵هر که را پرغم و ترش دیدی
نیست عاشق و زان ولایت نیست
۶گر نه هر غنچه پرده باغیست
غیرت و رشک را سرایت نیست
۷مبتدی باشد اندر این ره عشق
آنک او واقف از بدایت نیست
۸نیست شو نیست از خودی زیرا
بتر از هستیت جنایت نیست
۹هیچ راعی مشو رعیت شو
راعیی جز سد رعایت نیست
۱۰بس بدی بنده را کفی بالله
لیکش این دانش و کفایت نیست
۱۱گوید این مشکل و کنایاتست
این صریح است این کنایت نیست
۱۲پای کوری به کوزهای برزد
گفت فراش را وقایت نیست
۱۳کوزه و کاسه چیست بر سر ره
راه را زین خزف نقایت نیست
۱۴کوزهها را ز راه برگیرید
یا که فراش در سعایت نیست
۱۵گفت ای کور کوزه بر ره نیست
لیک بر ره تو را درایت نیست
۱۶ره رها کردهای سوی کوزه
میروی آن به جز غوایت نیست
۱۷خواجه جز مستی تو در ره دین
آیتی ز ابتدا و غایت نیست
۱۸آیتی تو و طالب آیت
به ز آیت طلب خود آیت نیست
۱۹بی رهی ور نه در ره کوشش
هیچ کوشنده بیجرایت نیست
۲۰چونک مثقال ذره یره است
ذره زله بینکایت نیست
۲۱ذره خیر بیگشادی نیست
چشم بگشا اگر عمایت نیست
۲۲هر نباتی نشانی آب است
چیست کان را از او جبایت نیست
۲۳بس کن این آب را نشانیهاست
تشنه را حاجت وصایت نیست
۲۴