درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
که «خواجه هر چه بکاری تو را همان روید»
۱تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار
که چیست قیمت مردم؟ هر آنچ میجوید
۲بشو دو دست ز خویش و بیا به خوان بنشین
که آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
۳زهی سلیم که معشوق او به خانه اوست
به سوی خانه نیاید؛ گزاف میپوید
۴به سوی مریم آید دوانه گر عیسیست
وگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
۵کسی که همره ساقیست چون بود هشیار؟
چرا نباشد لمتر؟ چرا نیفزوید؟
۶کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد؟
کسی که مرده ندارد بگو چرا موید؟
۷تو را بگویم پنهان که گل چرا خندد
که گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
۸بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند
نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید
۹