شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
۱غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
۲زینسان که آتش دل من شعله میزند
تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
۳ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار
تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
۴از دور دیدمش خردم گفت دور از او
دیوانه میکند خرد دوربین مرا
۵گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی
خورشید بنده گردد و مه خوشهچین مرا
۶تا چون عبید بر سر کویش مجاورم
هیچ التفات نیست به خلد برین مرا
۷