در ما به ناز مینگرد دلربای ما
بیگانهوار میگذرد آشنای ما
۱بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
۲با هیچکس شکایت جورش نمیکنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
۳ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما
۴هر دم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او
دیوانه میشود دل آشفته رای ما
۵بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
۶شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی بجای ما
۷