خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوست
خرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
۱من در میان خون جگر غرقه وین زمان
تا کیست آنکه مونس او در کنار اوست
۲عاشق رود به شهر کسان لیک همچو ما
میلش بجا نبیست که شهر و دیار اوست
۳هر خستهٔ که دور شد از پیش یار خود
از شهریار هر که رسد شهریار اوست
۴نقش خیال قامتش از چشم ما طلب
کان سروناز برطرف جویبار اوست
۵ما آن نسیم، کو گذری سوی ما کند
ما خاک آن رهیم که بر رهگذار اوست
۶بسیار خاست فتنه ز قد بتان ولی
این فتنه برنخاست که در روزگار اوست
۷دل باز کی به سینهٔ مجروح ما رسد
مسکین اسیر سلسلهٔ مشگبار اوست
۸نام عبید کی رود از یاد اهل دل
چون گفتههای نازک او یادگار اوست
۹چرخ ستیزهکار بر او کی جفا کند
آخر نه پادشاه خداوندگار اوست
۱۰شاه جهان سکندر ثانی جمال دین
آن کافتاب چاکر خنجر گذار اوست
۱۱دارای هفت کشور و سلطان شش جهت
کین نه سپهر در کنف اقتدار اوست
۱۲هم جلوهگاه دولت و دین بر جناب وی
هم بارگاه فتح و ظفر در جوار اوست
۱۳آن کش ستاره نام نهی جوش جیش او
وانکش فلک خطاب کنی پردهدار اوست
۱۴از هر طرف که رایت او جلوه میکند
نصرت نشسته گوئی در انتظار اوست
۱۵برق از شعاع خنجر او ناگهان بجست
زیرا که شرمش از گهر شرمسار اوست
۱۶دریاست تنگ حوصله و کوه سرسبک
آنجا که بحر بخشش و کوه وقار اوست
۱۷این چرخ را که طارم نه پایه مینهد
رکنی ز جود همت شعری شعار اوست
۱۸ای خسروی که کلک تو آن فیض گستریست
کین بحر هفتگانه بخار بحار اوست
۱۹تیغ تو گفت من ببرم بیخ دشمنان
اقرار کرد عقل که این کار کار اوست
۲۰گردون که داشت خلقی در زینهار خود
امروز چون اسیران در زینهار اوست
۲۱چرخیست دولت تو که اجرام رام او
بازیست دولت تو که دنیا شکار اوست
۲۲بگشاد هفت کشور دنیا به یک شکوه
رای تو کافتاب و فلک شرمسار اوست
۲۳یارب به کام ورای تو بادا مدام چرخ
چندانکه گرد مرکز خاکی مدار اوست
۲۴چندانت عمر باد که پیر دبیر طبع
گویند عمرهاست که اندر شمار اوست
۲۵