از همه باشد به حقیقت گزیر
وز تو نباشد که نداری نظیر
۱مشرب شیرین نبود بیزحام
دعوت منعم نبود بیفقیر
۲آن عرق است از بدنت یا گلاب؟
آن نفس است از دهنت یا عبیر؟
۳بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
۴دل چه بوَد؟ جان که بدو زندهام
گو «بده، ای دوست!» که گویم «بگیر»
۵راحت جان باشد از آن قبضه، تیغ
مرهم دل باشد از آن جعبه، تیر
۶دردِ نهانی به که گویم؟ که نیست
باخبر از درد من الا خبیر
۷عیب کنندم که «چه دیدی در او؟»
کور نداند که چه بیند بصیر
۸چون نرود در پی صاحبکمند
آهوی بیچاره به گردن اسیر
۹هر که دل شیفته دارد چو من
بس که بگوید سخن دلپذیر
۱۰نالهٔ سعدی به چه دانی خوش است
بوی خوش آید چو بسوزد عبیر
۱۱