بخش
باب هشتم در آداب صحبت سعدی
این بخش از «گلستان» سعدی است و ۱۰۹ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۱۰۹
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۴۹حکمت شمارهٔ ۴۹هر که را دشمن پیش است، اگر نکشد دشمن خویش است.خواندن شعر ‹
- ۵۰حکمت شمارهٔ ۵۰کشتن بندیان تأمل اولی تر است، به حکم آن که اختیار باقیست: توان کشت و توان بخشید. و گر بی تأمل کشته شود، محتمل است که مصلحتی فوت شود که…خواندن شعر ‹
- ۵۱حکمت شمارهٔ ۵۱حکیمی که با جُهّال دراُفتد توقعِ عزّت ندارد وگر جاهلی به زبانآوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگیست که گوهر همیشکند.خواندن شعر ‹
- ۵۲حکمت شمارهٔ ۵۲خردمندی را که در زمرهٔ اجلاف سخن ببندد شگفت مدار، که آواز بربط با غلبهٔ دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند.خواندن شعر ‹
- ۵۳حکمت شمارهٔ ۵۳جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و، تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی…خواندن شعر ‹
- ۵۴حکمت شمارهٔ ۵۴مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید.خواندن شعر ‹
- ۵۵حکمت شمارهٔ ۵۵دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.خواندن شعر ‹
- ۵۶حکمت شمارهٔ ۵۶عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گُربز. رای بیقوّت مکر و فسون است و قوّت بیرای جهل و جنون.خواندن شعر ‹
- ۵۷حکمت شمارهٔ ۵۷جوانمرد که بخورد و بدهد، به از عابدی که روزه دارد و بنهد. هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است، از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است.خواندن شعر ‹
- ۵۸حکمت شمارهٔ ۵۸اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد. یعنی آنان که دست قوّت ندارند، سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند.خواندن شعر ‹
- ۵۹حکمت شمارهٔ ۵۹عالِم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد: هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.خواندن شعر ‹
- ۶۰حکمت شمارهٔ ۶۰معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر؛ که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوندِ سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد.خواندن شعر ‹
- ۶۱حکمت شمارهٔ ۶۱جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.خواندن شعر ‹
- ۶۲حکمت شمارهٔ ۶۲شیطان با مخلصان برنمیآید و سلطان با مفلسان.خواندن شعر ‹
- ۶۳حکمت شمارهٔ ۶۳هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.خواندن شعر ‹
- ۶۴حکمت شمارهٔ ۶۴درویش ضعیفحال را در خشکی تنگسال مپرس که «چونی؟»، الا به شرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.خواندن شعر ‹
