خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است
عالمی را زنده دل آن یار جانی کرده است
۱از خس و خار تمنا جلوه آن گلعذار
سینه ها را پاک از آتش عنانی کرده است
۲در جواب غیر از دستش نمی افتد قلم
آن که یاد ما به پیغام زبانی کرده است
۳در کهنسالی ز نسیان شکوه کافر نعمتی است
تلخ، پیری را به من یاد جوانی کرده است
۴جز گرفتاری سخنسازی ندارد حاصلی
طوطیان را در قفس شیرین زبانی کرده است
۵صبح را پاس نفس دل زنده دارد جاودان
شمع، کوته عمر خود ز آتش زبانی کرده است
۶گریه تلخ است چون گل حاصلش از زندگی
عمر خود هر کس که صرف شادمانی کرده است
۷رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه
در حیات آن کس که بر دلها گرانی کرده است
۸نیست ممکن صائب از خلوت قدم بیرون نهد
هر که تسخیر پریزاد معانی کرده است
۹