کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است
خویش را محروم از مزد خدایی کرده است
۱دست خشک آسمان، خورشید عالمتاب را
کاسه دریوزه شبنم گدایی کرده است
۲نیست تاب حرف سختم، گرچه سنگ کودکان
استخوان را در تن من مومیایی کرده است
۳با هوسناکی نگردد جمع حسن عاقبت
از هدف قطع نظر تیر هوایی کرده است
۴سینه اش مجمر شده است از تیر باران چون هدف
هر که از گردن فرازی خودنمایی کرده است
۵با گرفتاری قناعت کن که در این دامگاه
بند ما را سخت، انداز رهایی کرده است
۶تا چه با عاشق کند آن لب، که جام باده را
بوسه اش خون در جگر از بد ادایی کرده است
۷گلستان امروز دارد آب و رنگ تازه ای
تا ز رخسار که گل شبنم ربایی کرده است؟
۸نیستم نومید از بی دست و پایی تا صدف
قطره ها را گوهر از بی دست و پایی کرده است
۹همچو بار طرح بر دوشم گرانی می کند
تا سرم از پای خم صائب جدایی کرده است
۱۰