آسمان از شور دلهای کباب آسوده است
کوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است
۱صبح محشر بی سبب ما را به دیوان می کشد
خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است
۲دل نسوزد عشق را بر گریه های آتشین
آتش از اشک جگر سوز کباب آسوده است
۳عشق را پروای چشم عیبجوی نقل نیست
از گزند چشم خفاش، آفتاب آسوده است
۴با تهی چشمان ندارد اضطراب عشق کار
از پریدن حلقه چشم رکاب آسوده است
۵از خیال آسوده گردد دیده ارباب فکر
دیده اصحاب غفلت گر ز خواب آسوده است
۶کهنه اوراق دل ما قابل ترتیب نیست
از غم شیرازه کردن این کتاب آسوده است
۷هر که ما را ایمن از بیداد گردون دید، گفت
این هوا را بین که در قصر حباب آسوده است
۸در شبستانی که من محو تجلی گشته ام
نبض سیمابش ز موج اضطراب آسوده است
۹کار خار پا کند زر در کف دریا دلان
چون ندارد گوهری در کف سحاب آسوده است
۱۰نیست حاجت حسن ذاتی را به خال عارضی
این غزل صائب ز داغ انتخاب آسوده است
۱۱