رفتن گلزار کار مردم بیکاره است
برگ عیش دردمندان از دل صد پاره است
۱با دل روشن ز اسباب تنعم فارغم
بستر و بالین من چون لعل، سنگ خاره است
۲از دل عاشق مجو آرام در زندان تن
این شرر در سنگ از بی طاقتی آواره است
۳ناز و نعمت حرص را بال و پر خواهش شود
چهره سیراب، افزون تشنه نظاره است
۴می دواند آدمی را حرص بر گرد جهان
ورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است
۵از دل بی آرزو کوه گران لنگر شدیم
خواب طفلان باعث آسایش گهواره است
۶حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت
همچو قارون گر بود زیر زمین، آواره است
۷