این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است
۱با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرو
دست را بر هم نهادن سخت بی دردانه است
۲هیچ کس در پایه خود نیست کمتر از کسی
گنج دارد زیر پر تا جغد در ویرانه است
۳غفلت ارباب دولت را سبب در کار نیست
در بهاران خوابها مستغنی از افسانه است
۴گفتگو با جاهلان بی ادب از عقل نیست
هر که می گردد طرف با کودکان، دیوانه است
۵زود گردون کامجویان را ز سر وا می کند
چون فضول افتاد مهمان، بار صاحبخانه است
۶روی شرم آلود از خود آب برمی آورد
باده گلرنگ اینجا شبنم بیگانه است
۷دیده حق بین نگردد روزی هر خودپرست
ورنه خرمن های عالم جمله از یک دانه است
۸حاصلش از رزق غیر از گردش بیهوده نیست
آسیا هر چند مستغرق در آب و دانه است
۹مطلب از سیر گلستان تنگدل گردیدن است
ورنه باغ دلگشای ما درون خانه است
۱۰در گلستانی که میراب است چشم بلبلان
باغبان بیکارتر از سبزه بیگانه است
۱۱کار ما از پنجه تدبیر می گردد گره
گرچه امید گشایش زلف را از شانه است
۱۲صائب از می بیغمان شادی توقع می کنند
دردمندان را نظر بر گریه مستانه است
۱۳