بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است
خاک ما چون درد می در گوشه میخانه است
۱جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجد
مطرب ما چون خم می از درون خانه است
۲زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت
چشم بند کودکان شیرینی افسانه است
۳پامنه بیرون ز حد خود، سعادتمند باش
نیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است
۴وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو من
سنگ طفلان پنبه داغ من دیوانه است
۵فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بود
چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است
۶پرده غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!
در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است
۷کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بود
آشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است
۸حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشق
ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است
۹خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقل
پی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است
۱۰از بساط آفرینش، دیده بیدار را
هر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است
۱۱نیست غیر از چار دیوار وجود آدمی
آن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است
۱۲شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان
شهپر توفیق صائب همت مردانه است
۱۳