شور در دل فکند لعل خموشی که تراست
خواب را تلخ کند چشمه نوشی که تراست
۱از لطافت، سخنی چند که در دل داری
می توان خواند ز لبهای خموشی که تراست
۲خواب را شوخی چشم تو رم آهو کرد
چه کند باده گلرنگ به هوشی که تراست؟
۳صرف خمیازه آغوش شود اوقاتش
هر که را چشم فتد بر بر و دوشی که تراست
۴ای بسا روز عزیزان که سیه خواهد کرد
از خط و زلف، رخ غالیه پوشی که تراست
۵سبزه تربتش از آب گهر سبز شود
هر که چشم آب دهد از در گوشی که تراست
۶چه بهشتی است که ایمان به گرو می گیرد
از فقیران، نگه باده فروشی که تراست
۷طرف دعوی صائب مشو ای بلبل مست
که دو هفته است همین جوش و خروشی که تراست
۸نیست ممکن که ترا پخته نسازد صائب
چون می تلخ درین میکده جوشی که تراست
۹