نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست
شررآمیز بود شعله چو خس بسیارست
۱دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب
که هوس در دل مرغان قفس بسیارست
۲هر قدم اری و هر خار زبان ماری است
آفت دامن صحرای هوس بسیارست
۳بر تهیدستی ما خنده زدن بیدردی است
به کنار آمدن از بحر ز خس بسیارست
۴باعث رنجش ما یک سخن سرد بس است
دل چون آیینه را نیم نفس بسیارست
۵ناقه و محمل و لیلی همه بی آرامند
اثر شعله آواز جرس بسیارست
۶از تماشای گهر نعل در آتش دارد
ورنه در سینه غواص نفس بسیارست
۷بر جگرسوختگانی که درین انجمنند
سینه گرم مرا حق نفس بسیارست
۸از بدان فیض محال است به نیکان نرسد
حق بیداری دزدان به عسس بسیارست
۹در پی قافله ز افسانه غفلت صائب
نتوان خفت که آواز جرس بسیارست
۱۰