خط شبرنگ کز او حسن بتان را خطرست
چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست
۱نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان
از لب لعل تو داغی که مرا بر جگرست
۲ناامیدی است به پیغام لباسی خرسند
ور نه از یوسف ما باد صبا بیخبرست
۳دولتی را که بود بال هما باعث آن
پیش ارباب بصیرت به جناح سفرست
۴چه خیال است ز ما خاطر خاری شکند؟
پای پر آبله سوختگان دیده ورست
۵زنگ افسوس بود قسمتش از نقش و نگار
هر که چون آینه و آب، پریشان نظرست
۶دیده حسرت غواص نفس باخته ای است
هر حبابی که درین قلزم خون جلوه گرست
۷طالع شبنم بی شرم بلند افتاده است
ورنه از دامن گل دامن ما پاکترست
۸در شکرزار قناعت نبود تلخی عیش
دیده مور درین بادیه تنگ شکرست
۹شکوه از سنگ ندارد گهر ما صائب
هر شکستی که به گوهر رسد از هم گهرست
۱۰