راز من نقل مجالس ز صفای گهرست
همچو آیینه مرا هر چه بود در نظرست
۱زین چه حاصل که رخ یار مرا در نظرست؟
چشم حیرت زدگان حلقه بیرون درست
۲توشه برداشتن آیینِ سبکباران نیست
جگر خویش خورد هر که به ما همسفرست
۳به خموشی چمن آرا لب مرغان را بست
سنگ دندان پریشان سخنان گوش کرست
۴تکیه بر دوستی ساخته خلق مکن
کاین بنایی است که ناساخته زیر و زبرست
۵پنبه بر داغ دل هر که گذاری امروز
تیغ خورشید قیامت چو برآید، سپرست
۶هر که در چشمه سوزن سفر دریا کرد
سفرش باد مبارک که حدیدالبصرست
۷شکرابی که ازان عیش رقیبان تلخ است
به مذاق من دلسوخته شیر و شکرست
۸خار را تشنه جگر سر به بیابان ندهد
هر که چون آبله در راه طلب دیده ورست
۹گرچه موی کمر و رشته جان باریک است
جاده حسن سلوک از همه باریکترست
۱۰صائب این آن غزل حضرت سعدی است که گفت
عشقبازی دگر و نفس پرستی دگرست
۱۱