لاله رویی که ازو خار مرا در جگرست
برگریزان دل و باغ و بهار نظرست
۱نیست آوارگی اهل طلب را انجام
تا زمین هست بجا، ریگ روان در سفرست
۲می کند تیغ سیه تاب مرا جوهردار
خارخاری که ز عشق تو مرا در جگرست
۳حال روشن گهران را همه کس می داند
هر چه در خانه آیینه بود، در نظرست
۴دل پر خون تهی از زخم زبان می گردد
راحت آبله در زیر سر نیشترست
۵رهزنی کز تو کند صلح به اسباب غرور
اگر از راه بصیرت نگری، راهبرست
۶نیست ممکن که به همت دل خود باز کند
تا دل غنچه هواخواه نسیم سحرست
۷تا به کی سال و مه عمر ز هم پرسیدن؟
حاصل عمر به تحقیق سزاوارترست
۸ریزشی می کند از راه کرم ابر بهار
ورنه چون سرو، مرادست طلب بر کمرست
۹شکوه رزق بود بر من قانع تهمت
هست اگر بر دل این مور غباری، شکرست
۱۰سخنی کز جگر سنگ برون آرد آه
بی تکلف، سخن صائب خونین جگرست
۱۱