سنگ در دیده ارباب بصیرت گهرست
خاک در پله میزان قناعت شکرست
۱حسن را نشو و نما از نظر پاک بود
آبروی چمن از شبنم روشن گهرست
۲دیده بد به تو ای ترک ختایی مرساد!
که بدخشان ز لب لعل تو خونین جگرست
۳کشتی از باد مخالف متزلزل گردد
دل به جا نیست کسی را که پریشان نظرست
۴از فضولی است ترا دست تصرف کوتاه
بهله قالب چو تهی کرد مقامش کمرست
۵آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی
خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست
۶می کند قطع به سر، راه طلب را صائب
هر که چون سوزن فولاد حدیدالبصرست
۷