در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست
می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست
۱از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق
شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست
۲در سر دل تو چه دانی که چه دولتها هست؟
صدف پست ز اقبال گهر بیخبرست
۳عشق با جرأت گفتار نمی گردد جمع
طوطی از حسن گلوسوز شکر بیخبرست
۴لذت سوده الماس نمی یابد چیست
بس که از لذت داغ تو جگر بیخبرست
۵از گرانجانی خود پشت به کوه افکنده است
کشتی از قوت بازوی خطر بیخبرست
۶چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من؟
که عقیق تو ازین تشنه جگر بیخبرست
۷قدح تلخ مکافات کند مخمورش
شم مستی که ز ارباب نظر بیخبرست
۸آن که بر بیخبری طعن زند مستان را
خبر از خویش ندارد چه قدر بیخبرست
۹ناله ای کز سر در دست، اثرها دارد
چون نواهای تو صائب ز اثر بیخبرست؟
۱۰