شکوه از گردش گردون ز بصیرت دورست
گوی چوگان قضا در حرکت مجبورست
۱ساخت هر زخم تو لب تشنه زخم دگرم
آب تیغ تو هم ای کان ملاحت شورست!
۲خصم بیجا به زبردستی خود می نازد
زودتر پاره کند زه، چو کمان پرزورست
۳گوهر شوخ، گریبان صدف پاره کند
چرخ اگر تربیت ما نکند معذورست
۴شوربختی چه کند با دل صد پاره ما؟
زخم ما در جگر تیغ قضا ناسورست
۵غور کن غور، که چون آینه بی زنگار
زره جوهر ما زیر قبا مستورست
۶از دم صبح چو اوراق خزان انجم ریخت
همچنان شمع به تاج زر خود مغرورست
۷بیشتر گشت سیه کاریم از موی سفید
حرص را گرمی هنگامه ازین کافورست
۸زر میندوز که چون خانه پر از شهد شود
آن زمان وقت جلای وطن زنبورست
۹حسن را ملک ز بیماری چشم آبادست
عشق را خانه ز ویرانی دل معمورست
۱۰تابع مطرب تردست بود وجد و سماع
چرخ در گرد بود تا سر ما پرشورست
۱۱معنی روشن و خورشید، گل یک چمنند
فکر صائب نتوان گفت چرا مشهورست
۱۲