ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرست
مد بسم الله دیوان بقا شمشیرست
۱از دم تیغ فنا بیجگران می ترسند
ورنه روشنگر آیینه ما شمشیرست
۲لب پیمانه بود در نظر جرأت ما
گر به چشم تو دم صبح فنا شمشیرست
۳رگ ابری که به احسان چو گهربار شود
عرق خون کند از شرم سخا شمشیرست
۴نفس عیسوی اینجا گرهی بر بادست
دم جان بخش درین معرکه با شمشیرست
۵تا رسیدم ز خم تیغ شهادت به مراد
روشنم گشت که محراب دعا شمشیرست
۶نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند
بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست
۷نازکان از سخن سرد ز هم می پاشند
بر دل غنچه، دم باد صبا شمشیرست
۸چون شجاعت نبود، تیغ کند کار نیام
جوهری مردی اگر هست، عصا شمشیرست
۹ضعف پیری فکند بیجگران را از پای
دل چو افتاد قوی، پشت دو تا شمشیرست
۱۰هر که دارد سر پرخاش به ما، خوش باشد
خاکساری ز ره و دست دعا شمشیرست
۱۱صائب امروز کریمی که به ارباب سئوال
دم آبی دهد از روی سخا شمشیرست
۱۲