از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است
این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
۱نیست در جاذبه عشق مرا کوتاهی
پله ناز تو بسیار گران افتاده است
۲گرچه از ناز مقیم است به یک جا دایم
همه جا سایه آن سرو روان افتاده است
۳نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش
عرق از بس که به رویت نگران افتاده است
۴فیض خورشید جهانتاب ز بس عام شده است
ذره از هستی ناقص به گمان افتاده است
۵طاق ابروی تو در حلقه آهو چشمان
سست عهدست ولی سخت کمان افتاده است
۶درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری
گرچه شکر لب من مور میان افتاده است
۷با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد
هر که را آتش روی تو به جان افتاده است
۸غنچه منشین، گره خاطر ایام مشو
دو سه روزی که هوا بال فشان افتاده است
۹غفلت پیریم از عهد جوانی پیش است
خواب ایام بهارم به خزان افتاده است
۱۰از لبش جای سخن عقد گهر می ریزد
هر که صائب چو صدف پاک دهان افتاده است
۱۱