از دل خم می گلرنگ به جام آمده است
آفتاب عجبی بر لب بام آمده است
۱باده در سلسله تاک ندارد آرام
لب میگون تو تا بر لب جام آمده است
۲سرو چون سبزه خوابیده زمین گیر شده است
قد رعنای که دیگر به خرام آمده است؟
۳اشک حسرت شده در ساغر خضر آب حیات
تا دگر تیغ که بیرون ز نیام آمده است؟
۴هاله از غیرت من حلقه ماتم شده است
تا به دلجوییم آن ماه تمام آمده است
۵از سیاهی چه خیال است برآید داغش
هر عقیقی که گرفتار به نام آمده است
۶ای بسا خام که بسیار به از پخته بود
عیب عنبر نتوان کرد که خام آمده است
۷می کند جوش گل و ناله بلبل فریاد
که ز می توبه درین فصل حرام آمده است
۸سیری از حرص مدارید توقع زنهار
که تهی چشم تر از حلقه دام آمده است
۹