بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت
گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت
۱ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند
چه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت
۲کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود را
نفس گداخته در خانه کمان انداخت
۳گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟
مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت
۴اگر به دامن همت غبار نشیند
ز آسیای فلک آب می توان انداخت
۵ازان به دیده خورشید، عشق سوزن زد
که طرح بوسه بر آن خاک آستان انداخت
۶فسردگی نفس شعله را گره زده بود
سپند، زمزمه عشق در میان انداخت
۷به کلک قدرت صائب شکستگی مرساد!
که طرز حافظ شیراز در میان انداخت
۸