ز شرم در حرم وصل جان محرم سوخت
فغان که تشنه ما در کنار زمزم سوخت
۱گذشت پرتو روی تو بر بساط چمن
عقیق لاله و گل در دهان شبنم سوخت
۲بس است سوختن خارزار تهمت را
به نور چهره چراغی که شرم مریم سوخت
۳ز حد گذشت چو باران، ز برق کمتر نیست
بهار و باغ من از گریه دمادم سوخت
۴ز چرب نرمی بدباطنان ز راه مرو
که داغهای من از چشم نرم مرهم سوخت
۵ز انقلاب جهان زینهار امن مباش
که شمع سور مکرر برای ماتم سوخت
۶دل گرفته ما را به حال خود بگذار
که در گشودن این غنچه صبح را دم سوخت
۷ز چشم خیره تردامنان مشو ایمن
که گل به آتش سوزان ز چشم شبنم سوخت
۸همان ز خنده بیجا به مرگ خویش نشست
اگر چه برق فنا خانمان عالم سوخت
۹همان چراغ مرا نیست روشنی صائب
اگر چه از نفس گرم من دو عالم سوخت
۱۰