خیال آب مرا در سرابها انداخت
امید گنج مرا در خرابها انداخت
۱اگرچه عشق ندارد ز من فسردهتری
توان به سینه گرمم کبابها انداخت
۲به زیر بار غمی عشق او کشید مرا
که کوه را به کمر پیچ و تابها انداخت
۳اگرچه شکوه من از حساب بیرون بود
به یک نگاه ز هم آن حسابها انداخت
۴ز چشم شور مکافات مزد خواهد یافت
ستمگری که نمک در شرابها انداخت
۵اگر ادب نکند آه را عنانداری
توان ز چهره مطلب نقابها انداخت
۶مکن شتاب برای شکفتگی زنهار
که برق را ز نفس این شتابها انداخت
۷اگر ستاره من سوخت عشق عالمسوز
ز داغ در جگرم آفتابها انداخت
۸شد از غرور عبادت زبان عذر خموش
مرا به راه خطا این صوابها انداخت
۹هنوز لالهرخ من زنی سواران بود
که در قلمرو دل انقلابها انداخت
۱۰نداشت کار کسی با سپند من صائب
مرا ز بزم برون اضطرابها انداخت
۱۱