جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است
۱هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته است
وگرنه نقد بود هر چه مدعای دل است
۲اگر به خضر نگردد دچار در ظاهر
همان تپیدن پوشیده رهنمای دل است
۳قدم برون منه از دل به سیر باغ و بهار
کدام غنچه این بوستان به جای دل است؟
۴ز چشمه آینه جویبار گردد صاف
صفای عالم ایجاد در صفای دل است
۵ز طفل مشربی ما به خنده تن در داد
وگرنه غنچه شدن باغ دلگشای دل است
۶ز تیغ یار عبث چشم خونبها دارد
به خون خویش زدن غوطه خونبهای دل است
۷مبین به چشم تعجب درین بلند ایوان
که همچو آبله افتاده زیر پای دل است
۸فضای بال گشایی درین خراب آباد
ز لامکان چو گذشتی همین فضای دل است
۹نفس گداخته زان می کند سفر شب و روز
که در جهان نبود آنچه مدعای دل است
۱۰به آفتاب حقیقت کسی رسد صائب
که همچو سایه شب و روز در قفای دل است
۱۱