حضور عالم ایجاد در قرار دل است
سفر اگر همه یک منزل است بار دل است
۱فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا
وگرنه گوهر مقصود در کنار دل است
۲بهار در گره غنچه گوشه گیر شده است
نشاط روی زمین جمع در حصار دل است
۳زمین نشانه پایی است زان سبک جولان
سپهر غاشیه بردار شهسوار دل است
۴درین قلمرو عبرت اگر شکاری هست
کز او شکفته شود دل، همین شکار دل است
۵همان ز پرده چو نور نگاه سیارست
اگر چه عالم اسباب پرده دار دل است
۶تمیز نیک و بد نقش، کار آینه نیست
ز اختیار برون رفتن اختیار دل است
۷درین حدیقه گل از زندگی کسی چیند
که تار و پود حیاتش ز خار خار دل است
۸چه نعمتی است که افسردگان نمی دانند
که داغهای جگرسوز لاله زار دل است
۹غرض ز خوردن می تلخ کردن دهن است
وگرنه خون جگر آب خوشگوار دل است
۱۰دل شکسته به دست آر کز ریاض جهان
همیشه سبز صنوبر به اعتبار دل است
۱۱درین جهان پر آشوب اگر حصاری هست
کز اوست فتنه حصاری، همین حصار دل است
۱۲نظر سیاه مگردان به عمر جاویدان
که سرو کوتهی از طرف جویبار دل است
۱۳غم حواس چو تن پروران مخور صائب
که برگریز بدن، جوش نوبهار دل است
۱۴