عمارتی که نگردد خراب، همواری است
گلی که رنگ شکستن ندیده هشیاری است
۱کنون که ابر گهربار و دشت زنگاری است
ز خویش خیمه برون زن، چه جای خودداری است؟
۲برآر سر ز گریبان که دامن صحرا
ز بس که زنگ ز دلها زدوده، زنگاری است
۳ز سنگ لاله برآمد، ز خاک سبزه دمید
قدم ز خانه به صحرا نه، این چه خودداری است؟
۴در آن رهی که به مستی توان سلامت رفت
قدم شمرده نهادن دلیل هشیاری است
۵مشو به مرگ ز امداد اهل دل نومید
که خواب مردم آگاه، عین بیداری است
۶رسید بر لب بام آفتاب زندگیش
هنوز خواجه مغرور، (گرم) گل کاری است
۷صدف به خاک نشسته است از گرانباری
حباب تاج سر بحر از سبکباری است
۸عزیز ناشده را نیست بیمی از خواری
یتیم را چه محابا ز خط بیزاری است؟
۹میان حسن تو و حسن یوسف مصری
تفاوتی است که در خانگی و بازاری است
۱۰نمی کشند دلیران به عاجزان شمشیر
سپر ز خصم فکندن گل جگرداری است
۱۱رهین ناز طبیبان چرا شوم صائب؟
مرا که شربت عناب، اشک گلناری است
۱۲