میی که درد ندارد صفای درویشی است
گلی که رنگ نبازد لقای درویشی است
۱نسیم پیرهن یوسف از تهیدستی
خجل ز نافه پشمین قبای درویشی است
۲به سوزنم نتوان دوخت بر لباس حریر
دلم ربوده آهن ربای درویشی است
۳دلم ز سیل حوادث نمی رود از جای
به کوه، پشت من از متکای درویشی است
۴شعاع مهر که تیغش به ابر می ساید
اتاقه سر خورشید سای درویشی است
۵هزار تنگ شکر خواب در بغل دارد
چه راحت است که با بوریای درویشی است
۶غبار حادثه در خلوتش ندارد راه
دلی که آینه دانش ردای درویشی است
۷چرا به مشعل زرین شاه رشک برد؟
چراغ زنده دلی در سرای درویشی است
۸ز چنگ نعمت الوان خرید خون مرا
چه لذت است که با شوربای درویشی است
۹ز نغمه سنجی داود، گوش می گیرد
دلی که حلقه به گوش نوای درویشی است
۱۰شمیم نافه ز پشمینه پوشی فقرست
حلاوت شکر از بوریای درویشی است
۱۱نفس گداخته خود را به گوشه ای برسان
که حب جاه چو سگ در قفای درویشی است
۱۲کجا به خرقه شود حاصل آشنایی فقر؟
خوشا کسی که به دل آشنای درویشی است
۱۳خمیر صاف نهادان قدس را مالید
اگر چه طینت آدم ز لای درویشی است
۱۴به رستگاری جاوید چون ننازد فقر؟
محمد عربی رهنمای درویشی است
۱۵من شکسته زبان مدح فقر چون گویم؟
زبان معجزه مدحتسرای درویشی است
۱۶سخن رسید به نعت رسول حق صائب
ببوس خاک ادب را که جای درویشی است
۱۷