شدم غبار و همان خارخار من باقی است
توجه چمن آرا به این چمن باقی است
۱هزار جامه بدل کرد روزگار و هنوز
حدیث دیده یعقوب و پیرهن باقی است
۲به رنگ و بوی جهان دل منه، تماشا کن
که آه سرد و کف خاکی از چمن باقی است
۳گذشت فصل بهار و چمن ورق گرداند
همان به تازگی خویش داغ من باقی است
۴دلیل این که سخن آب زندگی خورده است
همین بس است که از رفتگان سخن باقی است
۵چه شیشه ها که تهی شد، چه جامها که شکست
به حال خود دل سنگین انجمن باقی است
۶ز پادشاهی پرویز جز فسانه نماند
هزار نقش نمایان ز کوهکن باقی است
۷جواب آن غزل است این که گفت عرفی ما
هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است
۸